|
نویسنده : ساسان مظهری
|
|
1-
وقتی سمفونی مردگان می نواخت
چمنزار های بهشت را کوتاه کردم
هر چه به انتظار نشستم
گودو نیامد ...
خوشه های خشم
در صورتم می رویید
با تهوعی عجیب
خود را به
زمین سوخته رساندم ،
روی ماه خدا را بوسیدم
و به کناری نهادم .
سال بلوا بود و
عشق ، در زمان وبا .
طاعون زده از روزگار
با خویش بیگانه
در حال سقوط بودم .
چون بوف کوری
صادقانه هر شب
در ویرانه ها
خویش را می کشتم و
صبح زنده می شدم .
وقتی موشها آدمها را
خورده بودند
من
سگی ولگرد
همچون خر مگسی
چسبیده به دنیا
خود را
در برابر همه چیز
به کوری زده بودم .
راستش دیگر کم آورده ام
زیر بار هستی .
پس کجا هستند
دلبرکان غمگین من ؟
خسته ام ، خسته از
عقاید دلقکانه
تمام کی می شود
صد سال تنهایی ؟ ...
2-
با داغ منقش است پیشانی ما
این است نماد دین و ایمانی ما
دیدم که خدا ز عرش سر داد تکان
افسوس خورد بر این مسلمانی ما ...
3 -
خداوندا ،
آنقدر بزرگی
که گاهی گمان می کنم
در برابر بزرگیت
چنان کوچکیم
که نه اینکه
تو به یاد ما نباشی
بلکه به چشمانت نمی آییم ...
4 -
دود می شدم
دود می شدی
می سوختم
می سوختی
تنها پناهم بودی
همیشه
به پایم ایستادی
تا تمام شدی
و من هنوز
دل ، قرص رفاقتت دارم
رفیق همیشه هایم
سیگارم ...
5 -
مشتم
به اندازه ی قلبم .
قلبم
مثل مشتم خالی ست .
قلبم را
پر کن
تا مشت خالی ام
پر شود از تو ...
6 -
من اینجا
کتاب ندارم
کار ندارم
هوادار ندارم
پیپ ،
کلاه و
کراوات و شال ندارم
موی بلند ،
پیراهن هنری
روی شلوارندارم
عشق ندارم
به خدا
پول ندارم ...
من کفن و
گریه کنِ
گور ندارم ...
***
اینجا
من
غصه های بی شمار
و درد دارم
یک عالمه تنهایی و
سیگار و
سبیل زرد دارم ...
انزوا و شب و
عشق مرگ دارم
اشک و آه و سکوت سرد دارم ..
***
آقا به خدا من
شاعر نیستم ...
7 -
دیروز آخرین غزلم
را روی طناب انداختم
تا تو می آیی خشک شود
نیامدی
دلم شکست
قافیه ی مصرع اول
غزلم افتاد
قطعه ای شده ام
گنگ و نا مفهوم ...
8 -
منم شکسته بلم خورده خاک بندرگاه
به جستجوی چراغی میان شام سیاه
به جزر و مدی نیز دلخوشم ولی افسوس
حکایت من و عشق است جن و بسم الله ...
ادامه نوشت :
* - اول اینکه ممنونم از دوستان که همیشه با نظرات و الطاف خودشون
مایه دلگرمی من بودند و هستند .
* - راستش تصمیم دارم از این به بعد کسی رو برای خواندن نوشته هام
دعوت نکنم اون هم به دلایلی که دارم ، اوّل اینکه به پیشنهاد دوستان در
چند پست گذشته از دوستان زیادی دعوت کردم که به وبلاگم سر بزنند
حتی آدم هایی که به واقع از نوشتار و شخصیتشون نه تنها لذت نمی برم
بلکه همیشه مایه ی آزارم بودند و هستند ، کسانی که حاشیه های
امروزی ادبیات اگر نبود در عرصه ی ادبیات این مملکت مگسی هم نبودند و
متاسفانه امروز اسم و رسمی برای خودشون دست و پا کردند .
اگر از مهدی موسوی در هر شرایطی حمایت می کنیم بر ما خرده نگیرید
مهدی موسوی کسی بود و هست که شخصا هر گاه از ایشون دعوت به
عمل آوردم با تمام مشکلاتش دعوت من رو رد نکرده و همواره با نظرات و
حتی انتقاداتش مایه دلگرمی من بوده و هست .
نکته ی دوّم اینکه با نگاهی که به لیست کامنت های پست های گذشته
انداختم متوجه شدم تعدادی از دوستان صمیمی من هستند که همیشه
مطالب من رو حتی بدون دعوت مطالعه کردند و نظر گذاشتند و این
بزرگواران چه با دعوت و چه بی دعوت همیشه در کنار من حضور داشتند و
دارند ، پس دلیلی نمی بینم از کسانی دعوت کنم که نه تنها برای دعوت
من ارزشی قائل نبودند بلکه برای نوشته های من هم حرمتی قائل نشدند.
* - زهرا رجایی عزیز ما هفته ی گذشته با مطلبی جدید بروز شد دوستان
حتما مطالعه بفرمایید . ضمن اینکه مثل همه ی جمعه ها منتظر آصف نوروزی
عزیز خواهیم بود ...
مرسی از همه ی شما دوستان عزیزم
تا دیدار بعد عمری بود بدرود ...


























